ملاقات با زن مرموز
در یک کوچهی باریک و سنگفرششده در قلب شهر قدیمی، تابلویی چوبی با نوشتهای محو، در باد میلرزید:
«فال تاروت – حقیقت را بخوان!»
مردم محله از کنارش با شک عبور میکردند، اما گاهی کسانی که دلشان پر از سؤال و اضطراب بود، زنگ در را میزدند.
روزی دختری جوان به نام «سحر» با چشمانی نگران و دستی لرزان، وارد خانه شد. درون خانه بوی بخورهای شرقی میآمد و دیوارها با پردههایی از مخمل سیاه پوشیده شده بود. زن فالگیر، با چهرهای پوشیده در سایه، پشت میزی نشسته بود و دستهای کارت تاروت در دستانش میچرخاند.
پیشبینیای که همه چیز را تغییر داد
سحر با تردید نشست و گفت:
«دیشب خواب دیدم در یک رودخانه غرق میشم… میترسم اتفاقی بیفته.»
زن فالگیر نگاهی عمیق به او انداخت و با صدایی آرام گفت:
«کارتها همهچیز رو میدونن. فقط باید بخوای که بدونی.»
کارتها یکییکی روی میز پهن شدند: مرگ، برج، و ماه.
زن فالگیر با صدایی مرموز گفت:
«یک راز از گذشته برملا میشه… کسی که بهش اعتماد داشتی، حقیقت رو پنهان کرده. و تو باید تصمیم بگیری که ببخشی یا انتقام بگیری.»
سحر با وحشت پرسید: «چه رازی؟ از کی؟»
فالگیر فقط گفت:
«برگرد خونه. خودش رو نشون میده. ولی یادت باشه… هر انتخابی، هزینهای داره.»
کشف راز و انتخاب سرنوشت
وقتی سحر به خانه برگشت، مکالمهای تصادفی میان مادرش و عمهاش حقیقتی را فاش کرد: پدر واقعیاش کسی بود که سالها در سکوت از زندگیشان دور شده بود. او احساس خیانت، خشم و اندوهی عمیق را در خود احساس کرد.
تصمیم گرفت به خانهی فالگیر بازگردد تا راهی برای رهایی پیدا کند. اما وقتی به آنجا رسید، متوجه شد خانه بسته است. همسایهای با تعجب گفت:
«زن فالگیر؟ اون که سالها پیش ناپدید شد. هیچکس نمیدونه کی اومد اینجا.»
ملاقات پایانی
شب، در خواب، سحر دوباره زن فالگیر را دید. او گفت:
«تو قفل شکسته شد. حالا انتخاب با توست. اگر ببخشی، آزاد میشی. اگر نه، این زنجیر باهات باقی میمونه.»
سحر بیدار شد. حالا حقیقت را میدانست. انتخاب خودش بود که در گذشته بماند یا آیندهای نو بسازد.
صبح، مقابل آینه ایستاد و با صدایی آرام گفت:
«میبخشم… نه برای دیگران، برای خودم.»